|
به همه ی ورق های این دفتر کوچک سر بزن!
نيست رنگى كه بگويد با من
اندكى صبر, سحر نزديك است هر دم اين بانگ بر آرم از دل: واى, اين شب چقدر تاريك است! خنده اى كو كه به دل انگيزم؟ قطره اى كو كه به دريا ريزم؟ صخره اى كو كه بدان آويزم؟ مثل اين است كه شب نمناك است. ديگران را هم غم هست به دل غم من ليك, غمى غمناك است..
خشت مى افتد از اين ديوار. رنج بيهوده نگهبانش برد. دست بايد نرود سوى كلنگ, سيل اگر آمد آسانش برد. باد نمناك زمان مى گذرد, رنگ مى ريزد از پيكر ما. خانه را نقش فساد است به سقف, سرنگون خواهد شد بر سر ما...
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
من گل بزمرده ای هستم چشم هایم چشمه ی خشک کویر غم تشنه ی یک بوسه ی خورشید تشنه ی یک قطره شبنم
کوتاه و بلند.......
در حضور واژه های بی نفس
یک آسمان خنده یک دوست کم دارم امشب بیا با من امشب که بارانی است امشب بیا با من سیگار هم دارم....
خورشيد راهزارجورهم كه بنويسي بازبي رنگ ميشود دراين زمستان راستي خورشيدزن بوديامرد؟! من فقط آفتابش رابه ياددارم باسايه اي كنارتابستان.
من، بر اين ابري كه اين سان سوگوار اشك بارد زار زار دل نميسوزانم اي ياران، كه فردا بيگمان در پي اين گريه ميخندد بهار. ارغوان ميرقصد، از شوق گلافشاني نسترن ميتابد و باغ است نوراني بيد، سرسبز و چمن، شاداب، مرغان مست مست گريه كن! اي ابر پربار زمستاني گريه كن زين بيشتر، تا باغ را فردا بخنداني! گفته بودند از پس هر گريه آخر خندهايست اين سخن بيهوده نيست زندگي مجموعهاي از اشك و لبخند است خنده شيرين فروردين بازتاب گريه پربار اسفند است. اي زمستان! اي بهار بشنويد از اين دل تا جاودان اميدوار: گريه امروز ما هم، ارغوان خنده ميآرد به بار
لحظه ی دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام مستم باز می لرزد دلم دستم باز گویی در جهان دیگری هستم های!نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ! های! نبریشی صفای زلفکم را دست! وابرویم را نریزی دل! لحظه ی دیدار نزدیک است.
زندگي رسم خوشايندي است. زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ، پرشي دارد اندازه عشق. زندگي چيزي نيست ، كه لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود. زندگي جذبه دستي است كه مي چيند. زندگي ، بعد درخت است به چشم حشره. زندگي تجربه شب پره در تاريكي است. زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد. خبر رفتن موشك به فضا، لمس تنهايي "ماه"، فكر بوييدن گل در كره اي ديگر. زندگي "مجذور" آينه است زندگي گل به "توان" ابديت، زندگي "ضرب" زمين در ضربان دل ما، هر كجا هستم ، باشم، پنجره، فكر ، هوا ، عشق ، زمين مال من است. قارچهاي غربت؟ كه چرا مي گويند: اسب حيوان نجيبي است ، كبوتر زيباست. و چرا در قفس هيچكسي كركس نيست. گل شبدر چه كم از لاله قرمز دارد. چشم ها را بايد شست، جور ديگر بايد ديد. واژه ها را بايد شست . واژه بايد خود باد، واژه بايد خود باران باشد. زير باران بايد رفت فكر را، خاطره را، زير باران بايد برد. دوست را، زير باران بايد ديد عشق را، زير باران بايد جست. زير باران بايد با زن خوابيد. زير باران بايد بازي كرد. زير بايد بايد چيز نوشت، حرف زد، نيلوفر كاشت زندگي تر شدن پي در پي ، زندگي آب تني كردن در حوضچه "اكنون"است.
روز های بی وفایی و خفن خواهد گذشت سر خواب مرگ از خویشتن خواهد گذشت
روز عیش و نوش و مستی و طرب خواهد رسید اشک بی مانند من از یاد من خواهذ گذشت خنده ها و گریه های شادی ام خواهد رسید زهر خنده و گریه ها از جان و تن خواهد گذشت بلبلان و شابرک ها تا دلم ایند همی کوچ بلبل از فراز یاسمن خواهد گذشت یاسمن یا یاس من هر دو ز اشک فارغ شوند شب نشینی ها و چنگ دل زدن خواهد گذشت یاد ایام خوش نیکی او خواهد رسید چیدن گل های غمگین از چمن خواهد گذشت گر چه گل های دلم بربر ز اشک ماتم است ابر باران زای عشق از خاک من خواهد گذشت محمد تقوی
ای ادم ها.......
سلامت را نميخواهند پاسخ گفت، سرها در گريبان است كسي سر بر نيارد كرد، پاسخ گفتن و ديدار ياران را چو ديوار ايستد در پيش چشمانت! نفس كاين است، پس ديگر چه داري چشم هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي ...؟ منم، من، سنگ تيپا خورده رنجور منم، دشنام پست آفرينش، نغمه ناجور. نه از رومم، نه از زنگم، همان بيرنگ بيرنگم بيا، بگشاي در، بگشاي! دلتنگم حريفا، ميزبانا، ميهمان سال و ماهت، پشت درچون موج ميلرزد تگرگي نيست، مرگي نيست صدايي گر شنيدي صحبت سرما و دندان است. به تابوت ستبر ظلمت نهتوي مرگاندود پنهان است! حريفا! رو چراغ باده را بفروز، هوا دلگير، درها بسته، سرها در گريبان، دستها پنهان. نفسها ابر، دلها خسته و غمگين، درختان اسكلتهاي بلور آجين، زمين دلمرده، سقف آسمان كوتاه غبار آلوده مهر و ماه،
این رخوت با من عجین ؛ گاهی عذابم می دهد فکر " چه باشد بعد از این " ؛ گاهی عذابم می دهد بت روی دوشم می کشم ، از بی خدایی بهتر است من ؛ کافرم معنای دین گاهی عذابم می دهد مرگ از خدا بالاتر است هر روز چوبم می زند با این که رب العالمین ، گاهی ؛ عذابم می دهد خط روی کاغذ می کشم در من قلم پنهان شده این مار توی آستین گاهی عذابم می دهد بعد از من این تصویر ها بر چند بستر می خزند؟ این فکر های آخرین ؛ گاهی عذابم می دهد باور نکن این اتفاق حال مرا بهتر کند من عادی هستم ؛ همین ؛ گاهی عذابم می دهد
برده ها را برداریم
بگذاریم که احساس هوایی بخورد بگذاریم بلوغ زیر هر بوته که می خواهد بیتوته کند بگذاریم غریزه بی بازی برود کفش ها را بکند به دنبال فصول از سر گل ها ببرد بگذاریم که تنهایی اواز بخواند. چیز بنویسد. به خیابان برود.
با تب تنهایی جانکاه خویش٬ زیر باران می سپارم راه خویش. سیل غم در سینه غوغا می کند٬ قطرهی دل میل دریا می کند قطرهی تنها کجا٬ دریا کجا٬ دور ماندم از رفیقان تا کجا! همدلی کو تا شوم همراه او٬ سر نهم هرجا که خاطرخواه او! شاید از این تیرگیها بگذریم. ره بهسوی روشناییها بریم. میروم٬ شاید کسی پیدا شود. بی تو کی این قطرهدل٬ دریا شود؟
یادمان باشد که اگر شاخه گلی راچیدیم وقت پرپر شدنش سوز و نوایی نکنیم پر پروانه شکستن هنر انسان نیست گر شکستیم ز غفلت،من ومایی نکنیم یادمان باشد سر سجادهء عشق جز برای دل محبوب دعایی نکنیم یادمان باشد که اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بی سروپایی نکنیم
کاش یک روز دلم با خودش یک دل و یک رنگ شود تا که اقرار کنم گاه گاهی دل من دوست دارد که برای تو فقط تنگ شود می زند شور دلم کاه برای تو فقط دوست دارد نگرانت باشد وبرای گذرازهرخطروحادثه ای دیده بانت باشد این دل و دغدغه من تو ولی راه به شور دل من می بندی بی خبر می گذری و به دلتنگی من می خندی!
شبي همرهت گذر به سوي چمن كنم
|
About
یا چیزی بنویس که ارزش خواندن داشته باشد یا کاری کن که ارزش نوشتن داشته باشد Archivesبهمن 1390شهریور 1388 تیر 1388 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 تیر 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 Links
belle |